تبليغاتX
دوستتان دارم ؛ پس هستم

دوستتان دارم ؛ پس هستم

زنی که فقط می تواند فعلا"" لبخند بزند ...

روز عید خانه سالمندان بودم ...

 

سلام روز عید تولد حضرت زهرا خانه سالمندان بودم با بچه های کلاس یوگا .

ارکستر برده بودیم و کلی خوراکی برای سالمندان

اول جاده کوهپایه بود خانه سالمندان تعدادشون ۱۲۰نفر پیر زن وپیر مرد

وروی حیاط نشسته بودند با لباس یک شکل موز وسیب و کیک وشیرینی

پذیرایی شدند وبعد ارکستر شروع کرد به خواندن و ارگ زدن

که چند تا از خانما و اغا یون با دست فلج و یا پای های نا توان می رقصیدند

چه رقص بدی بود مثل رقص زندگی زشت و کسل کننده بود .

گرچه میخندیدند ولی خنده شون تلخ بود از زهر هم تلخ تر

یکساعتی نمایش ادامه داشت سر درد شدم دیپرس بودم پاک قلبم به

درد آمده بود بیشتر سکته ای بودند یا نابینا با پاهای ورم کرده وچند تایی

فراموشی داشتند ...تو ی   توهم بودند وسالها منتظر

شما تا حالا خونه سالمندان رفتید ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

بی بال پریدن

 

معرفی کتاب :بی بال پریدن

 

نویسنده : قیصر امین پور

۶۳ صفحه

قیمت :۱۳۰۰تومان

چاپ چهاردهم

پرندگان را به سه دسته تقسیم می کنند

۱-پرندگانی که بال دارند وپرواز می کنند .

 ۲-پرندگانی که بال دارند وپرواز نمی کنند .

پرندگانی که بال ندارند ولی پرواز می کنند .

.........................

....................

آری تنها پرنده ای که بال ندارد ولی میتواند پرواز کند ُ

انسان است .البته نه با هواپیما ...

پرواز با دوبال ظریف عقل و عشق .

با دوبال لطیف خیال واحساس .

کتاب پر است از حرفهای  خودمانی  زیباست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط سارا 

تصادف کردم

امروز با ماشین بی خیال میرفتم یه افغانی با موتور وبا سرعت زد به ماشینم

حالم گرفته شد مقصرم شدم ...

این جمله برام اس ام اس آمد : به مشکلات بخندید تا همیشه موضوعی

برای خندیدن داشته باشید .

ومن گریه ام گرفته بود چون اصلا"""خنده نداشت

شما فکر میکنید میشه به مشکلات خندید ؟؟؟

باید افغانی راراضی کنم که فکش شکسته وخسارت موتورش روبدم

خرج ماشینم هم زیاده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

من خوبم ...

سلام ببخشید که خیلی تنبل شدم آخه میرم مرتب کلاس نقاشی

برای بچه ها ورنگ روغن هم تابلو کار میکنم بهر حال سر کارم ...

.......................................................

 

هیچ چیز را چشم بسته قبول نکنید ُ حتی سخنان بزرگان را!

بزرگمهر که می گفت :سحر خیز باش تا کامروا شوی

دروغ میگفت ! باور نکنید ! دور بر ما ُ سحرخیزها یا کله پز شدند یا نانوا !

 

.............................................................

اگر کسی در خواب ببیند که پنبه دانه میخورد گاهی لپ لپ می خورد گاهی دانه دانه

تعبیر آن اینست که خوابش با خواب شتر همسایه قاطی شده است .

با توجه به وضع گرانی  سعی کند اول سیر شود بعد از خواب برخیزد !

 

......................................................

من خوبمُ اما توباور نکن

 

مردگان دانند قدر عمر وبس ( عطار نیشابوری )

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط سارا 

هدف زندگی ...

 روی هم رفته زندگی و زنده بودن  بدون انگیزه وبا انگیزه  یک جبر است .

 

در مسیر این جبر ((هدف ))مهم است و هدف ها برای افراد مختلف

 

متفاوت است . برای من دیدن و اثبات و دریافت "حق " در همه حال

 

مهم ترین هدف است .به خصوص هر وقت باعث شوم که حقی اشکار شود .

 

ویا به ثبوت برسد ُ به شوق میایم ُ دلتنگی را کنار میزنم و بر می خیزم

 

وبا نیروی بیشتری به زندگی ادامه میدهم .

                                                     استاد طاهره صفار زاده سیرجانی

لب های دوخته

دیشب را

چون هر شب

یارب کردند

بر بوریای (حصیر ) مسجد بیداران

جایی برای خفتن نیست .

........................................

ودر شعری دیگر

وز وز حشرات کتابخوان

عبور جیغ های شکنجه

در سیم های رابطه

نسوج خواب مرا می درید

بیداری ام یگانه باور من بود

مدام زخم حنجره ام نا شناس  تر می شد

ودرد  در تحمل من  می مرد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

تحویل سال نو

 

در لحظه تحویل ودگر گشتن سال

                                      

                                      با سبزه وتنگ ماهی و  آب زلال

 

بربوی گلی که بشکفد  از تو  مرا

 

                                    مانند نسیم ُ  می پرم  ُ بی پر وبال

 

 

                                                                         ((  شفیعی کدکنی      ))

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

سخن نيكو بگوي تا به نيكي تو را ياد كنند. حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله

اخلاق بهترين و عالي ترين سرمايه ماست . اسمايلز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط سارا 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط سارا 

وعده الکی ...

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد .

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که  با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد .

ازاو پرسید : آیا سردت نیست ؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم .

و مجبورم تحمل کنم .

پادشاه گفت : من الان داخل قصر میروم ومی گویم برایت یکی از لباسهای گرم مرا برایت

بیاورند .نگهبان ذوق زده شد واز پادشاه تشکر کرد .

اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد .

صبح روز بعد جسد سرما زده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند .

در حالی که در کنارش با خطی نا خوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم .

اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

کابوس تبر !!!

گفتم ای جنگل پیر تازگی ها چه خبر ؟!

 

پوز خندی زد وگفت :

 

هیچ ُ کابوس تبر ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط سارا