وعده الکی ...
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد .
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد .
ازاو پرسید : آیا سردت نیست ؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم .
و مجبورم تحمل کنم .
پادشاه گفت : من الان داخل قصر میروم ومی گویم برایت یکی از لباسهای گرم مرا برایت
بیاورند .نگهبان ذوق زده شد واز پادشاه تشکر کرد .
اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد .
صبح روز بعد جسد سرما زده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند .
در حالی که در کنارش با خطی نا خوانا نوشته بود :
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم .
اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد !!!
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۹:۴۸ ق.ظ توسط سارا
|
از زمانیکه امیدم را نسبت به دیگران